تبلیغات
ایران شناسی - جنگ های ایران

جنگ های ایران

سه شنبه 1 دی 1388 01:13 ب.ظنویسنده : آرمین خانی

 
جنگ های كوروش كبیر جهت بست قلمرو هخامنشی





پاسارگاد آرامگاه كوروش كبیر
</SPAN></B></SPAN>
كوروش در زمان جوانی تصمیم می گیرد كه قوم پارس را متحد كند تا بتواند بر علیه آستیاگ وارد جنگ شود. هارپاك كه از درباریان و خویشاوندان آستیاگ بود در این راه كمك زیادی به كوروش كرد و درنهایت آستیاگ پس از 35 سال پادشاهی سرنگون می شود. ولی كوروش او را نكشت و نزد خود نگاه داشت. كوروش تعدادی از مغان مادی را كشت ، چون مخالف او بودند. او توانست اكباتان یا هگمتانه (همدان امروزی) پایتخت دولت ماد را تصرف كند. كوروش در سال 555 ( پ. م ) دژ مادی را تسخیر كرد كه تاریخ نگاران یونانی آنرا بنام پاسارگاد نوشته اند. نام دیگر پاسارگاد مشهد مرغاب است چون شهر پاسرگاد بر روی دشت مرغاب ساخته شده بود. از نو آوری های كوروش چاپارخانه دولتی یا پست خانه و گردونه چهار اسبه (گونه ای گاری) است كه در كناره های آن تیغه هایی فلزی برای نابود كردن سربازان دشمن جاسازی شده بود. :مبارزه كوروش با پادشاه كشور لیدیه با تسخیر هگمتانه در سال 559 (پ . م ) پادشاهی كوروش آغاز می شود. سپس كوروش با كروزوس پادشاه كشور لیدی (لیدیه) جنگید و او را شكست داد. او سرانجام توانست شهر سارد طلایی را تصرف نماید. با تسخیر لیدیه كشورهای ایران و یونان هم مرز شدند. چون كشور لیدیه در آسیای صغیر قرار داشت. كوروش كروزوس را اسیر كرد و به همراه خود به ایران آورد و یك پارسی بنام تابالوس را به فرمانروایی سارد گماشت. او برای اینكه اعتماد خود را به اهالی لیدیه نشان دهد یكی از نزدیكان سابق كروزوس بنام پاكتیاس را مسئول اداره امور مالی و حفظ خزاین نمود. ولی پاكتیاس تصمیم گرفت با خراینی كه كوروش به او سپرده بود ، لشكری فراهم آورد و پارسی ها شكست دهد. بنابراین سر به شورش برداشت و شهر اراك را محاصره نمود. كوروش یك سردار مادی بنام مازارس را برای برقراری نظم و دستگیری پاكتیاس به سارد فرستاد كه در نتیجه پاكتیاس دسگیر شد و دوباره نظم به سارد بازگشت. بعد از این واقعه كوروش مشغول رفع اغتشاش از فرنگیه و كاریه شد. هر دوی این كشورها در ناحیه آسیای صغیر قرار داشتند. :حمله كوروش به ارمنستان كوروش به فكر حمله به ارمنستان افتاد ، چون پادشاه ارامنه به دولت ماد خراج و مالیات پرداخت نمی كرد و قشون و سرباز به كمك مادها نمی فرستاد. بنابراین كوروش به بهانه شكار با چند سواره نظام وارد قلمروی ارمنستان شد و به كیاكسار حاكم مادها گفت كه شما سپاهی را گرد آورید و در نزدیكی مرز ارمنستان نگه دارید تا من هرگاه موقعیت را مناسب تشخیص دادم سپاه شما به ارمنستان بتازد. كیاكسار نیز چنین كرد و در نتیجه كوروش به راحتی توانست ارمنستان تصرف نماید. انگیزه جنگ كوروش با كلدانی ها به علت حمله آنها به ارمنستان و دزدی و تاراجی بود كه كلدانی ها انجام می دادند. البته انجام این كار از سوی كلدانی ها به علت تنگدستی و نداشتن زمین كشاورزی مناسب بود. پس از درخواست صلح از طرف كلدانی ها ، كوروش یك تفاهم نامه صلح بین آنها و پادشاه ارمنستان به امضا رسانید. بر طبق آن پادشاه ارمنستان پذیرفت كه زمین كشاورزی مناسبی را به كلدانی ها بدهد و در مقابل آنها تعهد كردند كه اجازه چرای دامهای ارمنی را در چاگاههای خود بدهند و دیگر دست از چپاول و دزدی اموال ارمنی ها بردارند. :یورش كورش به آشور و بابل بابل در آن زمان شهری بسیار زیبا و ثروتمند بود و برابر نوشته های هرودوت و دیگر تاریخ نگاران یونان باستان ، دارای دژهای بسیار استواری بود كه در پیرامون رودخانه فرات ساخته شده بودند. مردم بابل در آن زمان بیشتر از راه بازرگانی روزگار می گذراندند و باورهای ویژه ای به خدایان داشتند. بیشتر مردم بابل به قدرت ساحری و جادوگری كاهنان معبدها و بت پرستی اعتقاد داشتند. حمله كوروش به بابل و آشور در سال 539 (پ .م ) رویداد ، گویا به انگیزه قتل پسر یكی از درباریان بابلی بنام گبربایس بود كه به كوروش پناهده شد و دژ خود به همراه غذای فراوان در اختیار كوروش و سپاهیانش قرار داد. در مقابل از كوروش خواست كه به بابل حمله كند و پادشاه آنجا را از بین ببرد ، چون او پسرش را كشته بود. از آن گذشته كوروش هواداران زیادی در بابل داشت كه او را ترغیب به تسخیر آن شهر می كردند. نتیجه جنگ كوروش و پادشاه بابل ، شكست بابل بود. با این پیروزی كوروش مهمترین كشور همسایه ایران را در اختیار گرفت و بیانیه حقوق بشر خود را كه تضمین كننده آزادی در دین ، عقیده و محل زندگی بود ، صادر نمود. :چیرگی ایران بر فنیقیه و فلسطین پس از تسخیر بابل ، كشور كلده با شهرهای كهن سومر و اكد و كلیه مستعمرات كشور سابق بابل جز ایران گردید. از جمله این كشورها فنیقیه بود. فنیقی ها مردمی بودند سامی نژاد ، كه در حدود2500 سال پیش از زایش مسیح از عربستان سر بر آوردند و بعدها بین دریای مغرب (مدیترانه) و كوه های جبل لبنان خانه گزیدند. فنیقی ها میگفتند كه وطن اصلی آنها كرانه های خلیج فارس بوده است. آنها همچنین خودشان را كنعانیان می نامیدند. فنیقیه عربی شده نامی است كه یونانی ها به این كشور داده اند وبه معنی الهه آفتاب سرخ است. كیش آنها شرك و بت پرستی بوده است. فنیقی ها چون بین بابل و مصر قرار داشتند ، از هر دو تمدن تاثیر گرفته اند. آنها دارای بازرگانی بسیار گسترده ای بودند كه از غرب تا جزایر انگلستان و از شرق تا ناحیه بغاز مالاگا در نزدیكی هندوچین را شامل می شده است. آنها همچین در آفریقای جنوبی هم دارای مستعمراتی بودند. فنیقی ها نخست پیرو كشور مصر بودند سپس در سده 8 (پ. م ) تحت سلطه آشوری ها و در اوایل سده 6 (پ. م ) به تصرف بابلی ها درآمدند. پس از فتح بابل بدست كوروش آنها جزو كشور ایران گردیدند. اختراع رنگ ارغوانی یا یافتن جانوری كه این رنگ از آن گرفته می شود (احتمالا ماهی مركب) ، اخراع شیشه و اختراع الفبا را به فنیقی ها نسبت می دهند. برخی از دانشمندان غربی بر این باورند كه الفبای لاتین از خط عبری گرفته شده است و در كشورهای اروپایی گسترش پیدا كرده است.

B r o t h e r
Nov-11-2007, 02:09
جنگ بابل نبرد كوروش كبیر و نبونید پادشاه بابل

در حالی که هارپاگ ، فرمانده ی سپاه پارسی ، آسیای صغیر و جزایر یونانی نشین غرب ایران را ـ در پی فتح لیدیه ـ مطیع پادشاه پارس می کرد ، کوروش با احساس خط از ناحیه ی آسیای مرکزی ، به سوی مشرق رفت تا با مردمان آن دیار که پیش از این از پادشاه ماد تبعیت می کردند و با سقوط ماد ، بر وی شوریده بودند ، نبرد کند . برخوردهایی که بین سالهای 545 تا 539 ق . م میان کوروش و قبایل این منطقه رخ داد ، مبهم و اندک گزارش شده است . سکوت هرودوت درباره ی برخوردهای کوروش در این منطقه ، بر ابهام موجود افزوده است . پادشاه پارسی ، در این شش سال سرزمین های کرانه ی دریای خزر تا هند را تابع ایران کرد . در این نبردها ، شهز بلخ ( باکتریا ) فتح شد و فرمانروایان مرو ( مرگیانا ) و سمرقند ( سغدیانا ) خراجگزار ایران شدند . کوروش تا کناره ی رودخانه ی سیردریا ( یاکسارتس ) پیش رفت و استحکاماتی در آنجا بنا کرد که تا زمان اسکندر باقی ماند . وی اقوام سکاها را مطیع کرد و جنوب شرقی فلات ایران ، ناحیه ی سیستان و مکران را تصرف کرد . به این ترتیب مرزهای ایران در غرب به دریای مدیترانه و در شرق به حدود هند رسید و بزرگترین امپراتوری جهان باستان متولد شد . با فتح نواحی شرقی و شمال غربی ، تنها رقیب باقی مانده ، پادشاهی کهن بابل بود . بابل پس از سقوط آشور و در سایه ی آرامشی که در منطقه ی بین النهرین حاکم شده بود ، با شکوه باستانی اش رخ می نمود . رونق دوباره ی شهر ، استحکامی شکست ناپذیر را در دل مردمان و حاکمانش تداعی میکرد . نبونید ، پادشاه بابل تمام وقت خود را صرف گردآوری تندیس خدایان باستانی و بازسازی معابد آنها میکرد ، هزینه ی این کارها با وضع مالیات های سنگین تأمین میشد . بی اعتنایی نبونید به مَردوک ، خدای بابلی ( شاه خدایان ) و ارج نهادن خدایان شهرهای دیگر باعث رنجش مردمان بابل از او شد . او مجسمه ی خدای اور را به بال آورد و ستود . این رنجش را میتوان در گزارش حکاکی شده بر استوانه ی کوروش که پس از فتح بابل نگاشته شده مشاهده کرد ، در این متن ، نبونید ، پادشاهی بی دین معرفی شده که مردوک ، شاه خدایان را به فراموشی سپرد . نبونید ، مقارن قدرت یابی کوروش در ایران ، زمام امور بابل را به پسرش بَاشَصَر ( بالتازار ) سپرد و خود به مدت هفت سال ، پایتخت را ترک کرد ، اما یک سال پیش از سقوط بابل ، خطر پارسیان را دریافته بود . در سالنامه ی بابلی ـ که یکی از مهمترین منابع تاریخی این دوران است ـ به تدابیری اشاره شده که نبونید برای محافظت از مجسمه ی خدایان در برابر هجوم پارسیان به کار بسته بود . فتح بابل برای پارسیان کار دشواری نبود ، نارضایتی مردم از پادشاه موجب شده بود که پارسیان حامیان فراوانی در شهر بیابند . مطابق گزارش سالنامه ی بابلی و استوانه ی کوروش ، پادشاه پارس با اشاره و راهنمایی مردوک ( شاه خدایان ) به بابل آمده بود تا مردم را از دست پادشاه ظالم برهاند . گزارش مورخان یونانی درباره ی رغبت بابلیان به سقوط حکومت نبونید و استقبال از فاتح پارسی ، با گزارشهای بابلی هماهنگی دارد . با حرکت کوروش به سمت بابل ، گُبریاس ، حاکم بابلیِ میان رود زاب و دیاله ( احتمالاً سرزمینی به نام گوتیوم ) با سربازانی تازه نفس ، به پادشاه هخامنشی پیوست و بر نیروی سپاه ایران افزود . به رغم آنکه بابلیان و یهودیان از فتح آسان بابل به وسیله ی « نجات بخش » خبر می دهند ، اما پیگیری حوادث ، نشان میدهد که فتح سرزمینهای تحت حاکمیت پادشاه بابل از یک سال پیش از از سقوط بابل آغاز شده بود و فتح نهایی بابل با حرکت کوروش به یاری گبریاس رقم خورد . کوروش با سپاهیانش ابتدا در نبرو سختی به نام اُپیس ، سپاه بابل به فرماندهی بلشصر را شکست داد . نبونید و پسرش پس از دادن تلفات بسیار ، عقب نشینی کردند . پس از نبرد اُپیس ، ابتدا شهر سیپار فتح شد و سپس در نبردی کوچک بیرون دروازه های بابل ، پیروزی دیگری نصیب کوروش شد . در پی این شکست نبونید و پسرش به داخل برج و باروی شهر فرار کردند تا در آنجا از خود دفاع کنند . کوروش هم با سپاهش در پی تعقیب آنها ، شهر را محاصره کرد . دیوارهای مستحکم بابل ، روزنی را برای ورود باقی نمی گذاشت و تنها مجرای موجود ، مسیر آب فرات ( یا یکی از شعبه های آن ) بود که از داخل شهر می گذشت و البته به دقت هم کنترل میشد . شهروندان بابلی به دو گروه اصلی تقسیم می شدند : یهودیان که از سالها پیش ( در دوران بخت النصر ) به اسیری از فلسطین به آن شهر آمده بودند و روزگار سختی را زید سلطه ی فرمانروایان بابلی سپری کرده بودند و طبق باورهای دینی خود و بر اساس پیشگویی های تورات ، در انتظار یک منجی بودند تا آنان را از وضعیتی که در آن بودند برهاند و به فلسطین بازگرداند . گروه دوم بابلیانی بودند که ـ همانطور که اشاره شد ـ از سیاست های نبونید سخت رنجیده بودند . این دو گروه انگیزه ی کافی برای خیانت به پادشاه خود و استقبال از فاتح شهرشان داشتند . همین انگیزه باعث شد که در سقوط بابل با پارسیان همکاری کنند . مطابق گزارش مفصل هرودوت ، سپاه کوروش توانست مسیر رود فرات را ـ که در فصل کم آبی بود ـ عوض کند و از مجرای رود وارد شهر شود . ابتدا بخش کوچکی از سپاه به فرماندهی گبریاس وارد شهر شد و با غافلگیر کردن سپاهیان بابلی ، قلعه ها و مراکز شهر را تصرف کرد و به این ترتیب بابل در آخرین روزهای سال 539 ق . م با کمترین درگیری فتح شد . نبونید خود را تسلیم کرد ولی پسرش که حاضر به اطاعت از کوروش نبود ، در درگیری با پارسیان کشته شد . کوروش با شکوه فراوان وارد شهر شد و مانند نبردهای دیگرش ، با مردم مغلوب ، رفتاری نیکو داشت . شاید همدلی بابلیان در این فتح او را بیش از دیگر جنگهایش تحت تأثیر قرار داد ، زیرا پس از ورود به شهر ، به معبد بزرگ بابل رفت و در آنجا ـ مطابق رسم بابلی ها ـ تاج گزاری کرد . فاتح با نبونید جوانمردانه رفتار کرد و هنگامی که وی در سال 538 ق . م ( یک سال پس از فتح بابل ) درگذشت ، کوروش در بابل عزای ملی اعلام کرد و خود نیز در آن شرکت کرد . کوروش در فتح بابل دو یادگار بزرگ از خود به جای نهاد : یکی آزاد سازی یهودیان و بازگشت آنان به فلسطین بود ( که به آن اشاره خواهد شد ) و دیگری بیانیه اوست که بر استوانه ای از گل پخته حک شده و دارای مطالب مهمی است . او در این بیانیه که به استوانه ی کوروش * ـ * ـ این استوانه در موزه ی بریتانیا در انگلیس نگهداری می شود . ـ * ـ مشهور است ، ابتدا خود را معرفی کرده و سپس به شرح اقداماتش برای مردم بابل می پردازد . در قسمتی از این بیانیه ـ که به منشور ملل یا منشور کوروش هم معروف است ـ آمده : « من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه سومر و اَکد ، شاه چهار منطقه ی جهان ، پسر کمبوجیه شاه بزرگ ، شاه انشان ... زمانی که به صلح وارد بابل شدم و زمانی که در میان سرور و شادی تخت فرمانروایی را در کاخ شاهزادگان برقرار کردم ، آنگاه ، مردوک ، خدای بزرگ ، قلب بزرگ بابلیان را [ مسخر من کرد ] در حالی که هر روز پرستش او را تداوم بخشیدم ، سپاهیان بسیارم به صلح وارد بابل شدند ، همه ی سومر و اکد را از هر نوع تهدیدی حفظ کردم ... خدایانی را که منزلگاهشان آنجا بود دوباره برگرداندم و برای آنها منزلگاهی جاودانه ساختم . همه ی مردم را یکجا فراهم آوردم و آنها را مجدداً در منزل هایشان مستقر کردم و خدایان سومر و اکد را که به رغم خشم خدایِ خدایان ، نبونید به بابل برده بود ، آنها را در میان شادی به دستور مردوک ، در معابدشان ، در منزلی که دل را شاد می کرد قرار دادم ... » . از متن استوانه بر می آید که کوروش خود را سامان دهنده ی نظمی الهی می داند که با بدعت های نبونید بر هم ریخته و به این ترتیب نخبگان محلی ( به ویژه کاهنان ) و عامه ی مردم را به خود جلب می کند . از سوی دیگر در این استوانه ، کوروش خود را بازسازی کننده ی ساختمانهای اداری و مذهبی ـ که ویران یا متروک شده اند ـ معرفی می کند . در حقیقت رفتار سیاسی کوروش در بابل به گونه ای است که بابلیان او را به منزله ی احیا کننده ی شکوه و قدرت بابل می دانند و با او احساس الفت می کنند . آنان کمبوجیه را ( به مدت چند ماهی از فتح بابل ) پادشاه بابل می خواندند . اشاره کوروش به آشور بانی پال به عنوان الگوی کارهای خود که در چند کتبیه ی مکشوف در بناهای بابلی مشاهده شده ، بیانگر همین نکته است . فاتح پارسی ، بدون آنکه با اصل و متشأ خود کمترین قطع ارتباطی کند ، بر آن بود که وارث قدرت قدیمی آشوری پنداشته شود . البته این باور بابلیان چندان دوام نداشت ، زیرا آنان کشور قدیمی خود را جزء ضمیمه شده ی امپراتوریِ جدید یافتند که برای فردیت و استقلال بابل اعتباری قائل نبود . همین مسأله باعث شد با گذشت چندسال ، بابلیان ( در زمان داریوش ) دست به شورش بزنند . ستایش از کوروش و سیاست های مذهبی او ، تنها به استوانه و سالنامه ی بابلی منحصر نیست ، بلکه او از سوی یهودیان هم به عنوان برگزیده ی یَهُوَه ( خدای یهود ) معرفی شده است . فتح بابل ، سند آزادی یهودیان از تبعید و اسارت بود . یهودیان با اجازه ی کوروش به فلسطین بازگشتند و به آبادانی شهرهای خود پرداختند . حرکت آنان از بابل در سال 537 ق . م صورت گرفت ، در این سال ، بیش از 40000 یهودی ـ که در اسارت بابل بودند ـ به همراه غنیمت های گرانبهایی که آشوریان از بیت المقدس غارت کرده بودند ، به ارض موعود بازگشتند . محبت کوروش در حق این قوم ، از او در اندیشه و متون دینی یهود شخصیتی فرا تاریخی ساخت . یهودیان از کوروش با لقب مسیح موعود و مرد خدا نام برده اند . کمک کوروش به یهودیان تنها به بازگرداندن آنها به فلسطین ختم نمی شد ، او دستور داد معبد بیت المقدس را که بخت النصر تخریب کرده بود دوباره بسازند و هزینه های آن را هم از خزانه ی دولتی تأمین کنند . البته اختلاف یهودیان بر سر بازسازی معبد و درگیری آنها ، سبب شد که کوروش پس از سه سال فرمان خود را متوقف کند تا اختلاف ها برطرف شود . نام کوروش چند بار در تورات آمده است ، در عزرا از عهد عتیق ، شخصیت و کارهای او را اینچنین بازگو می کند : « ... خداوند روح کوروش ، پادشاه پارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را هم مرقوم داشت ... کوروش پادشاه پارس چنین می فرماید ، یهوه خدای آسمانها ، جمیه ممالک زمین را به من داد و مرا امر فرموده است خانه برای او در اورشلیم که در یهود است به پا کنیم ... کوروش پادشاه ، ظرف های خانه ی خدا را که نبوکدنصر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه ی خداوند خود گذاشته بود ، بیرون آورده و به شِشبَصر رئیس یهودیان مسترد داشت ... » . در کتاب اشعیای نبی ( پاره ی دیگری از تورات ) درباره ی کوروش آمده است : « خداوند به مسیح خویش یعنی کوروش ، آنکه دست راست او را گرفتم تا به حضور وی امت ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم ، تا درها را در مقابل وی مفتوح سازم و در دروازه ها دیگر بسته نشود ، چنین می گوید : که من پیش روی تو خواهم خرامید و جاهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته ، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید تا بدانی که من ، یهوه تو را به اسمت خواندم ، خدای اسرائیل میباشم ... [ و در جای دیگر آمده ] کوروش شبان من است و تمام مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید » بدون شک تأثیر کارهای کوروش برای یهودیان چنان عظیم و فراموش نشدنی بوده که او را این چنین ستوده اند .
جنگ سارد نبرد كوروش كبیر با كرزوس




کوروش که در سال 546 ق . م تنها لقب پادشاه پارس را بر خود داشت ، در سال 549 ق . م با نام شاه انشان در الواح ظاهر شد و پس از پیروزی بر ماد در سال 550 ق . م لقب شاه پارس را برگزید . لقب جدید کوروش ، در آغاز کارش ، برای او از جانب نبونید پادشاه بابل تهدیدی ایجاد نمی کرد ولی کرزوس ، پادشاه لیدی که پس از آلیات به قدرت رسیده بود ، به سرعت بر فتوحاتش در شرق می افزود و صلحی را که در زمان آلیات میان لیدیه و ماد منعقد شده بود ، زیر پا گذاشته بود . سقوط ماد به عنوان متحد پیشین لیدی ، بهانه ی خوبی برای حمله ی کرزوس به ایران بود . اما گسترش قدرت و نفوذ پارسیان ، بیش از هر چیز لیدیه را برای دفع خطر احتمالی ایران ، به جنگ با کوروش برمی انگیخت . به این ترتیب کرزوس مشغول گردآوری سپاه برای حمله به کوروش شد . وی کارگزاری را با مبالغ هنگفتی روانه ی آسیای صغیر کرد تا سربازان یونانی آن مناطق را به خدمت بگیرد ، اما او نزد کوروش گریخت و وی را از خطری که تهدیدش می کرد آگاه ساخت . به این ترتیب کوروش از یکسو و کرزوس از سوی دیگر با سپاهیان خود برای جنگ آماده شدند . یونانیان قصه پرداز ، درباره ی این جنگ افسانه های زیادی خلق کرده اند . مطابق گزارش مورخان یونانی ، کرزوس پیش از جنگ با کوروش از پیشگوی معبد دِلفی در یونان ، راهنمایی خواست * ـ * ـ بر پایه ی همین داستانها او نمایندگان خود را نزد یکصد کاهن در معابد مختلف فرستاد تا آنها را بیازماید و سپس پیشگوی معبد دلفی را که در آزمون شاه موفق شده بود ، برگزید ـ * ـ . پیشگو در پاسخ به فرستاده ی کرزوس گفت که اگر پادشاه وارد جنگ شود ، سرزمینی را نابود خواهد کرد . کرزوس این گفته را به فال نیک گرفت و به معنای غلبه بر سرزمین پارس پنداشت . وی بار دیگر از پیشگوی معبد دلفی استخاره خواست و او گفت که هر گاه قاطری بر مادها حاکم شود ، روزگار سختی بر اهالی لیدیه پیش خواهد آمد . این بار هم کرزوس پیشگویی کاهن معبد دلفی را به نفع خود تفسیر کرد و با خود تصور کرد که هرگز قاطری نمی تواند بر مردم ماد غلبه کند ، در نتیجه ، حاصل نبرد با کوروش را به فال نیک گرفت . کوروش با گذشتن از دجله ، سپاه خود را به سوی شمال بین النهرین پیش برد . برای فاتح جوان ، جنگ در چنین میدان بزرگی آن هم با ملتی نوپا ، کار دشواری بود . پیش از آنکه برخوردی بین دو سپاه رخ دهد کوروش به پادشاه لیدیه پیشنهاد صلح داد و قول داد اگر کرزوس از وی اطاعت کند ، او هم پادشاهی وی را بر لیدیه تأیید کند . کرزوس این پیشنهاد را رد کرد و در نخستین جنگ بر سپاه کوروش پیروز شد . پس از این پیروزی بین دو طرف پیمان ترک مخاصمه به مدت سه ماه بسته شد . نبرد دیگری در پِتریه ، میان دو پادشاه رخ داد که بدون حاصل بود و در پی آن ، کرزوس به سرعت به سمت سارد عقب نشینی کرد و بیشتر سپاهش را هم مرخص کرد ، به این امید که با فرا رسیدن فصل سرما و زمستان ، کوروش از ادامه ی نبرد منصرف شود و به ایران بازگردد . بر خلاف پیش بینی کرزوس ، کوروش به سرعت بسوی سارد حرکت کرد . کرزوس هم با عجله سپاهی فراهم کرد و به مقابله با کوروش پرداخت ، اما اسبان ساردی از بوی شتران پارسی رَم کردند و سواران خود را سرنگون نمودند ، زیرا آنهان برای نخستین بار با سواره نظامی از شتران روبرو می شدند . به این ترتیت کرزوس در این نبرد شکست خورد و به داخل شهر عقب نشینی کرد . کوروش هم خود را به سارد رساند و پشت حصارهای بلند و محکم شهر ، مستقر شد . اهالی سارد با اطمینان به استحکام موانع شهر و نیز با توجه به آذوقه ی موجود در انبارها ، به انتظار آمدن زمستان و بازگشت پارسیان نشسته بودند . فتح سارد از زبان مورخان یونانی ، با داستان سرایی همراه است ؛ از آنجایی که دیوارهای شهر سارد بلند و دست نیافتنی بود ، کوروش برای نخستین کسی که بتواند به داخل شهر راه یابد جایزه تعیین کرد . محاصره طولانی شد و کسی نتوانست از دیوارها عبور کند ، در حالی که لشکریان پارسی پس از 14 روز محاصره ی بی نتیجه ، خسته و ناامید شده بودند ، اتفاق ساده ای همه چیز را دگرگون کرد . روزی کلاه یکی از نگهبانان قلعه از سرش به بیرون قلعه افتاد . سرباز برای برداشتن کلاه خود ، از مسیری که سربازان پارسی آن را ندیده بودند و تقریباً مخفی بود ، پایین آمد و کلاهش را برداشت و به سادگی به بالای دیوار بازگشت . چند سرباز پارسی که پنهانی شاهد این قضایا بودند از همان راه وارد قلعه شدند و دروازه ها را به روی سپاه کوروش باز کردند . به این ترتیب پارسیان وارد سارد شدند و به راحتی بر کرزوس غلبه کردند . نمی توان با قطعیت این داستان را تأیید یا رد کرد ، ولی در اینکه شهر سارد توسط کوروش و سپاهش فتح شد ، تردیدی نیست . درباره ی سرنوشت کرزوس هم داستانهایی نقل شده که اغلب افسانه است . طبق گزارش یونانیان ، پس از فتح سارد ، فاتح پارسی ، کرزوس را به همراه 14 نفر از درباریان بر انبوهی از هیزم قرار داد تا در آتش بسوزاند . در این هنگام ، کرزوس فریاد زد و نام سولون ! را به زبان آورد . کوروش کنجکاو شد و از مترجمان خواست که سخنان کرزوس را برایش بازگو کنند . کرزوس شرح دیدار خود با سولون ، حکیم یونانی را نقل کرد . او در دیدار با این حکیم ، پس از نشان دادن قدرت و شوکت خود به او ، از وی درباره ی خوشبخت ترین انسانی که تا کنون دیده بود سؤال کرد و او هم ابتدا از چند یونانی گمنام که زندگی معمولی و مرگ راحتی داشتند نام برد و سپس خوشبختی انسانها را در چگونه زیستن و چگونه مردن آنها دانست * ـ * ـ داستان دیدار کرزوس با سولون ، بدون شک بی اساس است . زیرا کرزوس در سال 560 ق . م بر تخت نشست حال آنکه سفر سولون به لیدیه مربوط به سالهای 593 تا 583 ق . م است ـ * ـ . در این هنگام شعله های آتش زبانه کشیده بود و با اینکه کوروش فرمان داد آتش را خاموش کنند ، دیگر دیر شده بود . در این هنگام ناگهان باران سیل آسایی از آسمان باریدن گرفت و شعله های آتش را خاموش کرد . به اعتقاد یونانیان ، کرزوس از آپولون ، خدای باران ، یاری خواست و هدایایی را که در گذشته به پیشگاه او فرستاده بود یاد آور شد ، او هم بارانی شدید فرو فرستاد تا کرزوس را نجات دهد . پس از آن هم ، کوروش زندگی شاهانه ای برای کرزوس فراهم کرد و او را در زمره ی مشاوران خود پذیرفت . بخش آخر این گزارش که گواهی بر برخورد نیکوی کوروش با کرزوس است ، تنها بخشی است که همه ی راویان و الواح تاریخی یکسان نقل کرده اند . قسمت نخست گزارش که شرح آتش زدن کرزوس را نقل میکند ، بدون شک بی اساس است زیرا کوروش به گواهی منابع تاریخی ، با همه ی دشمنان و مغلوبان به نیکی رفتار می کرده است . همچنین آتش نزد ایرانیان بسیار مقدس بوده و هرگز زنده یا مرده ی هیچ انسانی را در آن نمی افکندند . اما ممکن است این گزارش ناشی از رفتار کرزوس باشد ؛ همانگونه که پادشاه آشور پس از شکست ماد و بابل خود را در آتش سوزاند تا اسیر دشمن نشود ، ممکن است کرزوس هم به تصمیم خود در آتش رفته باشد تا بمیرد و اسیر نشود ، ولی کوروش به موقع رسید و مطابق رفتار همیشگی اش او را از کام مرگ نجات داد . با شکست کرزوس و فتح لیدیه ، برای نخستین بار در تاریخ ، ایرانیان و یونانیان با یکدیگر همسایه شدند . این اتفاق ، سرآغاز حوادث و جنگهای بسیاری شد که تا قرنها ادامه یافت . اقوام یونانی و دیگر مردمان جزایر آسیای صغیر که تا پیش از این خراجگزار یا متحد لیدیه بودند ، پس از شکست کرزوس ، به کوروش پیشنهاد صلح دادند ، کوروش که پیش از جنگ با لیدیه این پیشنهاد را داده بود و با پاسخ منفی آنها مواجه شده بود ، اینبار پیشنهاد آنها را رد کرد . به روایت هرودوت ، در پاسخ به فرستاده آنها داستان زیر را نقل کرد : « نی زنی به دریا نزدیک شد و دید که ماهیهای زیبا در آب شنا می کنند ، پیش خود گفت اگر من نی بزنم این ماهیها به خشکی خواهند آمد . بعد نشست و هر چه نی زد ، ماهیها به ساحل نیامدند . پس توری برداشت و به دریا افکند و ماهیان بسیاری به دام افتادند . هنگامی که ماهیها در تور بالا و پائین می پریدند ، نی زن به آنها گفت : حالا بیهوده می رقصید ، باید آنوقت که من نی میزدم می رقصیدید » . مردمان این مناطق ، پس از ناامیدی از کوروش ، به سراغ اسپارتیان رفتند و از آنان در مقابل کوروش یاری خواستند . اسپارت هم نماینده ای به سارد فرستاد و برای کوروش پیغام گذاشت که اگر مستعمران یونانی را بیازارد ، اسپارت تحمل نخواهد کرد . کوروش پاسخ قاطعی برای آنها فرستاد و آنها را از دخالت در امور جزایر این منطقه بر حذر داشت . تلاشهای کوروش در مرزهای غربی ایران ، و نبردهایی که به فرماندهی هارپاگ در آسیای صغیر رخ داد ، سبب شد که تا سال 545 ق . م تقریباً تمام این مناطق مطیع کوروش شد .
 
 
 
نبرد كوروش كبیر با ماساژتها و كشته شدن كوروش كبیر



پس از تسلط كوروش بر فنیقیه و بابل ، او خواست ماساژت ها را هم مطیع شاهنشاهی ایران كند. ماساژت ها چنانكه هرودوت می نویسد: مردمی بودند كه از لحاظ خشونت و تندخویی معروف بودند. با این حال هرودوت از آنها به عنوان ملتی شجاع و بزرگ یاد می كند. آنها در اطراف رود سیحون ( ماورالنهر ) زندگی می كردند. بعضی ها این مردم را سكایی می دانند. انگیزه لشكركشی كوروش به شمال شرقی ایران متعدد است. برای نمونه می گویند كه كوروش ابتدا به ملكه ماساژت ها كه بیوه پادشاه آنها بود ، پیشنهاد اتحاد داد و حتی از او خوستگاری كرد ، اما ملكه ماساژت ها از آن بیم داشت كه كشورش در دست شاهی كه تمام منطقه را تسخیر كرده بود ، گرفتار شود. در نتیجه پیشنهاد كوروش را رد كرد. اما كوروش با راهنمایی بزرگان و درباریان خود و با ترفندهای ویژه ای به كشور آنها حمله می كند و سربازان هخامنشی موفق می شوند پسر ملكه ماساژت ها اسیر كنند. ملكه از ترفندهای كوروش بسیار ناراحت می شود و با باقی مانده سپاهیان خود به ایرانیان حمله می كند. در این نبرد كوروش پس از 28 سال پادشاهی كشته می شود و سپاه ایران شكست می خورد. این رویداد در سال 530 (پ. م ) واقع شد. البته كوروش توانست به اعماق قلمروی سكاها نفوذ كند و ازآمودریا هم بگذرد ولی بخت با او یار نبود. برابر نوشته های هرودت كوروش قبل از جنگ با ماساژت ها در خواب دیده بود كه داریوش پسر بزرگتر هیستاسپ (ویشتاسب) ، بر روی دو شانه اش پرهایی دارد كه با یكی آسیا را پوشانده و با دیگری بر اروپا سایه افكنده است. داریوش در آن زمان نتها بیست سال داشت و در پارس بود ، كوروش از دیدن این خواب بسیار هراسان شد و اندیشید كه شاهزاده جوان در فكر فرو ریختن شهریاری او است. بنابراین دستور داد كه داریوش را از پارس به نزد او بیاورند. آنگاه كوروش به نگرانی مهم تر خود كه جنگ با ماساژت ها بود برگشت ، اما متاسفانه در نبردی كه روی داد كشته شد. پس از كشته شدن كوروش در جنگ پیكر او را احترام به پارس منتقل كردند و با آیین ویژه نظامی و درباری در محل پاسارگاد كنونی به خاك سپردند. رهبر و گرداننده اصلی آئین خاكسپاری كوروش ، داریوش بود كه سخنرانی مفصلی در مورد جنگ ها و خصوصیات اخلاقی خوب كوروش و كارهای نیك او ایراد كرد. به هرحال سرانجام هر كس مرگ است و شكست كوروش در واپسین جنگ اگر چه بسیار سخت بود ولی اهمیت چندانی نداشت چون شاهنشاهی هخامنشی همچنان به حیات خود ادامه می داد.
 
 
 
جنگ پلوزیوم نبرد كمبوجیه با مصریان


درابتدا باید گفت كه برخی از محقیقن معتقد هستند كه كوروش اصلا به فكر حمله به مصر نیافتاد ، چون حدود مرزهای ایران بسیار وسیع بود وكوروش نیازی به كشور گشایی بیشتر نداشته است. حدود مرزهای ایران ازطرف غرب شامل بحر الجزایر (دریای اژه) و دریای مدیترانه –از طرف شرق تا حدود رود سند-از سمت شمال به دریای سیاه ، كوه های قفقاز ، دریای مازندران و رود سیحون-از سمت جنوب به خلیج فارس و دریای عمان می رسیده است. برخی دیگر از تاریخ نگاران می گویند كه كوروش به فكر حمله به مصر افتاد ولی رسیدگی به كارهای شمال شرق و شرق ایران این فرصت را به او نداد كه به مصر حمله كند. با تمام این احوال كبوجیه از روزی كه به حكومت رسید نقشه تسخیر مصر را در سر می پروراند. هرودوت به نقل از مصری ها در كتاب تاریخ خود نوشته است كه كمبوجیه سفیری را به مصر می فرستد و دختر آمازیس ، فرعون مصر را خواستگاری می كند. این اقدام كمبوجیه بر اثر تحریك یك چشم پزشك (كحال) مصری مقیم دربار ایران بوده است. چون كوروش وقتی از آمازیس پادشاه مصر خواست كه بهترین چشم پزشك مصر را انتخاب كند و به پارس بفرستد ، او این شخص را انتخاب می كند. او را از زن و فرزندانش جدا می كند و به پارس می فرستد. از این نظر این چشم پزشك سخت از آمازیس می رنجدو از كبوجیه می خواهد كه دختر آمازیس را خواستگاری كند. بر اثر این تقاضا ، فرعون مصر تصمیم می گیرد به جای دختر خودش ، دختر پادشاه سابق مصر را نزد كمبوجیه بفرستد. مدتی كمبوجیه در اشتباه بود تا اینكه دختر راز خود را فاش می كند و به كمبوجیه می گوید كه من دختر «آپری یس» هستم. به همین دلیل كمبوجیه بسیار ناراحت می شود و تصمیم می گیرد كه به مصر حمله كند. ولی به نظر نمی رسد این گفته مصریها صحت داشته باشد، چون حمله كمبوجیه به مصر بر اثر میل به جهانگیری بوده است. از آنجایی كه تاریخ نشان می دهد ، وقتی ملتی به فكر گسترش قلمرو و متصرفاتش بود ، هر پادشاهی كه به تخت سلطنت می نشیند آن راه را ادامه میدهد تا به متصرفات موروثی مقداری افزوده شود و ازنظر شهرت از نیاكان خود عقب نماند. هرودوت در مورد شروع سفر جنگی كمبوجیه به مصر می نوسد شخصی بنام فانس از آمازیس فرعون مصر بسیار رنجیده می شود و از مصر می گریزد. او خود را به پارس می رساند و اوضاع مصر را برای شاه بیان می كند. او به كبوجیه توصیه میكند از راه خشكی وارد مصر شود ، به این منظور كمبوجیه سفیری را نزد پادشاه عرب در عربستان می فرستد و از او اجازه می خواهد كه از كشورش عبور نماید. پادشاه عرب هم موافقت می كند و آب انبارهایی را در صحرای عربستان و شبه جزیره سینا (عربستان سنگی عهد قدیم) برای استفاده سپاهیان كمبوجیه می سازد. آمازیس فرعون مصر از شنیدن خبر لشكركشی كمبوجیه بسیار نگران می شود. چون او در موقع لزوم هیچ كمكی به لیدیه و بابل نكرده بود حالا كه این خبر را شنیده بود ، فكر می كرد ، كمبوجیه با داشتن نیروی دریایی قوی كه از فنیقنی ها و یونانی های آسیای صغیر تشكیل داده بود ، از راه دریا به مصر حمله خواهد كرد. بنابراین با جزایر یونان و قبرس كه تابع دولت ایران نبودند وارد مذاكره شد تا كشتی های خود را به كمك نیروی دریایی مصر بفرستند. از خوش شانسی كمبوجیه آمازیس كه شخصی مدیر و فعال بود درمیگذرد و پسامتیك (فستمیخ) سوم جانشین او می شود. این پادشاه آدمی نبود كه بتواند مصر را از دست دشمنی نیرومند مانند كمبوجیه نجات دهد. جنگ با مصری ها به نقل از هرودوت لشكر ایران از كویر می گذرد و به پلوزیوم كه در كنار شعبه اول رود نیل از سمت مشرق قرار دارد ، می رسد و در مقابل قشون مصر صفوف خود را می آراید. سپس جنگ سختی شروع می شود و به هر دو طرف تلفات زیادی وارد می شود ، ولی بالاخره مصریان وادار به تسلیم می شوند. مصری ها پس از این شكست با بی نظمی به طرف منفیس پایتخت مصر باستان فرار می كنند. تسلیم شدن مصری ها اهالی لیبیا (این لیبیا با كشور لیبی تفاوت دارد و ظاهرا شامل قسمت وسیعی از قاره آفریقا منهای مصر و حبشه می شده است.) را به وحشت می اندازد و آنها بدون جنگ كردن باجی را برای برای خود معین كرده و به همراه هدایایی برای كمبوجیه می فرستند. اهالی سیرن (از مستعمرات یونان در آفریقا) و برقه هم باج و خراج خود را به همراه سفیرانی نزد كمبوجیه می فرستند. پس از تسخیر ارگ (قلعه) منفیس ، كمبوجیه پسامتیك را دوباره حاكم مصر كرد ولی به سبب شورشی كه ایجاد كرد ، كشته شد.سپس كمبوجیه به شهر سائیس رفت. این شهر در نزد مصریان بسیار مقدس بود. پس از تصرف مصر كبوجیه به فكر حمله به قرطاجنه ، آمون و حبشه افتاد. از آنجایی كه حمله به قرطاجنه باید از طریق دریا صورت می گرفت ، بنابراین كمبوجیه از فنیقی ها كمك خواست. ولی چون این كشور از مستعمرات سابق فنیقیه بود ، آنها حاضر به كمك كمبوجیه نشدند ، بنابراین او از حمله به قرطاجنه منصرف شد. كمبوجیه به نزد پادشاه حبشه سفیرانی را فرستاد ، ولی پادشاه حبشه به سفیران پارسی چیزهایی را نشان داد و حرفرهایی را گفت كه آنها تا حدی ترسیدند ، ولی عاقبت كمبوجیه به حبشه حمله كرد. اما او به دلیل اینكه غذا و تداركات لازم را برای سپاهیانش فراهم نكرده بود ، با دادن تلفات زیادی مجبور به عقب نشینی شد. كمبوجیه لشكری را كه برای تصرف حبشه فرستاد دو قسمت كرد و قسمتی را برای تصرف شهر آمون (آمون یا خدای خورشید یكی از خدایان بزرگ مصر باستان است) فرستاد ولی از سرنوشت آنها اطلاع دقیقی بدست نیامده است. با تمام این احوال در زمان داریوش اول و خشایارشا حبشه و قرطاجنه جز كشورهای تابعه ایران بودند. متاسفانه بعضی از تاریخ نگاران یونان باستان كبوجیه را فردی خشن و جلاد معرفی كرده اند كه كشتار زیادی در مصر به راه انداخت. بعضی دیگر نیز او را فردی دیوانه معرفی كرده اند ، ولی بنظر نمی رسد این ادعاها سند تاریخی معتبری داشته باشند. زیرا اگر او فردی دیوانه یا خشن بود هرگز نمی توانست بر فرعون قدرتمند مصر پیروز شود و تا مدتی بر مصر حكومت كند. یونان ها همچنین نقل قول كردند كه كمبوجیه بدلیل علاقه به خواهرش با او ازدواج می كند و بر اثر اختلاف نظری كه در مورد قتل برادرش بردیا با همسرش پیدا می كند ، او را می كشد. ولی به نظر نمی رسد این گونه ادعاها هم سند تاریخی معتبری داشته باشند. ظاهرا كمبوجیه فرزند پسری نداشته است كه بتواند او را به عنوان جانشین خود تعیین كند. تصرف مصر توسط كمبوجیه به نقل از مصری ها شرق شناسان برزگ اروپایی برای تایید صحت این مطالب به سندی معتبر از یك فرد مصری كه معاصر كبوجیه بود ، دست یافتند. توضیح اینكه در مقر كلیسای واتیكان مجسمه ای از یك نفر مصری وجود دارد كه شاهد فتخ مصر بدست كمبوجیه بوده است. این مجسمه دارای كتیبه ای است كه حاوی شرح زندگانی صاحب مجسه و وقایع آن زمان مصر است. این مجسمه مربوط به پسر رئیس معابد مقدس شهر سائیس است.او در زمان آمازیس فرعون مصر علیا وسفلی ، خزانه دار پادشاه ، رئیس قصر سلطنتی و فرد مورد اعتماد كامل پادشاه بوده است. او سپس در زمان پسامتیك سوم رئیس كل كشتی های پادشاهی مصر باستان شد. پس از تسلط كمبوجیه بر مصر ، او فرد مورد اعتماد و پزشك بزرگ مصر می شود. او از كمبوجیه خواهش می كند كه عظمت معبد بزرگ نیت (مادر خدایان مصر باستان) و چند معبد دیگر را كه مربوط به خدایان مهم بود و در شهر سائیس قرار داشت ، به آنجا برگرداند و آسیایی هایی را كه در معبد «نیت» اقامت داشتند ، از آنجا بیرون كند. كمبوجیه هم چنین می كند و زمینها و خانه های خوب به مصری ها می دهد. او در مورد خدمات خود به مردم مصر می نویسد كه آنها را از بدبختی و گرسنگی نجات داده است. از این نوشته ها چنین بر می آید كه كمبوجیه در مصر دقیقا مانند كوروش بزرگ در بابل رفتار كرد و به تمام آداب رسوم مصری ها احترام گذاشت. در بعضی از روایت ها نوشته اند كه كمبوجیه معابد مصری ها ویران كرد ولی به مكان های مقدس یهودیان و قوم بنی اسرائیل احترام گذاشت. ولی طبق اسناد و نوشته های مصریان ، آنها كمبوجیه را زاده خدای بزرگ «را» و فرعون قانونی خود می دانستند و بر این عقید بودند كه كه با رفتن او به مصر سلسله بیست و ششم (26 ) فراعنه یا سلسه پادشاهان سائیس منقرض می شود و سلسه بیست و هفتم (27 ) تاسیس می شود كه تا زمان پادشاهی اردشیر دوم هخامنشی ادامه پیدا می كند . منابع: 1 – كتاب تاریخ ایران باستان نوشته : حسن پیرنیا (مشیرالدوله) از صفحه 497 تا 447 2 – كتاب اسرار تخت جمشید نوشته : سر لشكر غلامحسین مقتدر 3- كتاب از زبان داریوش نوشته : خانم پروفسور هاید ماری كخ ترجمه :پرویز رجبی
 
 
 
جنگ میلت نبرد داریوش كبیر با یونان و آتن



جنگ با یونان – از قرائن چنین به نظر می آید كه داریوش در قصد تخطّی به آتن یا اسپارت نبود بلكه در دربار ایران اشخاص زیاد عقیده داشتند كه جنگ با یونان برای ایران بی نتیجه است ولیكن خود یونانی های اروپایی داریوش مجبور نمودند كه به طرف یونان قشون كشی كند . شرح واقعه از این قرار است : در این زمان یك ثلث اراضی یونانی نشین یعنی مستعمرات یونانی در آسیای صغیر و تراكیّه و مقدونی تابع ایران و دو ثلث دیگر از دولت هایی تركیب یافته بود كه بعضی از آنها در واقع شهری و برخی بزرگتر بودند از دول مذكوره آتن و اسپارت معروف ترین آنها نحسوب می شدند در اولی حكومت ملی و در دومی حكومت اُلیگارشی یعنی حكومت عده قلیل بر قرار بود هر چند هر دو از همسایگی ایران قوی وحشت داشتند با وجود این در مواقع سخت هر دو به حكومت ایران متوسل می شدند و كلیةً از این زمان تا اواخر دوره هخامنشی همیشه در نزد ولات آسیای صغیر و در دربار ایران یك عده یونانی های فراری معروف اقامت داشته همواره ایران را به تسخیر یونان یا به دخالت در امور آن تحریك می كردند در مستعمرات یونانی دولت ایران دخالت نداشت و اداره كردن آنها را به جبابره ی یونانی واگذار می نمود و هر زمان جبّاری مورد اعتماد دربار ایران واقع نمی شد شخصی را از جبابره ی دیگر یونانی معین می كرد . در سال 510 ق . م . هیپْ پیاسْ ( HIPPIAS ) نامی را كه از خانواده پی زیسترات و جبّار آتن بود مردم آتن اخراج و حكومت ملی در آن شهر تأسیس كردند او پناه به اَرْتافِرْنْ والی لیدی برد بعد آتنی ها از جهت ضدّیت دسته ی اشرافی اسپارت با حكومت ملی آتن و جنگی كه بین آنها در گرفته بود در تحت فشار دولت اسپارت واقع شده صلاح خود را در نزدیكی با ایران دیدند و سفارتی نزد والی مزبور فرستاده كمك ایران را درخواست كردند والی گفت كمك می كنم به شرط اینكه مطیع ایران شده باج دهید سفیر پذیرفت ولی پس از مراجعت او به آتن آتنی ها از گفته خود برگشتند ( 508 ق . م . ) دو سال بعد باز آتنی ها سفارتی نزد والی مذكور فرستاده خواستند كه از هیپ پیاس حمایت نكند . او جواب داد كه آتن باید او را باز بپذیرد و شهر آتن این مطلب را قبول نكرد . در این حیص و بیص اغتشاش و شورش در شهرهای یونانی آسیای صغیر درگرفت و محرك آن آریستاگر ( ARISTAGORE ) جبّار شهر میلت بود كه از طرف ایران در آنجا حكومت داشت توضیح آن كه پدر زن او هیس تیه ( HISTIAEUS ) حاكم سابق میلت چون در سفر داریوش به مملكت سك ها خدماتی كرده بود در ازای آن داریوش ( میرسین ) یكی از شهرهای تراكیّه را به او داد كه معلوم شد او در آنجا استحكاماتی بنا می كند به دربار ایران احضار شد و محترمانه در آنجا متوقف بود . این شخص محرمانه داماد خود آریستاگر مذكور را به یاغی گری تحریك كرد و برای اینكه نوشته های او افشاء نشود سر غلامی را تراشیده بر پوست سر او مطالب خود را نوشت و پس از اینكه موهای سر غلام بلند شد او را روانه میلت كرد با این دستور كه دانادش سر او را تراشیده نوشته های او را بخواند بر اثر این تحریكات شورش مذكور درگرفت و قشون ایران به واسطه كمی عده در مقابل شورشی ها عقب نشسته به شهر سارد پناه برد آریستاگر چون می دانست كه قشون ایران از جاهای دیگر خواهد رسید به یونان رفته كمكی درخواست كرد . اسپارت حاضر نشد كمك نماید ولیكن آتنی ها بیست كشتی به او دادند و پس از آن شورش به تمام شهرهای یونانی در آسیای صغیر و جزیره قبرس و غیره سرایت كرد و یونانی ها سارد را تصرف كرده خود شهر و جنگل مقدس آن را آتش زدند ولیكن به گرفتن ارگ آن از جهت استحكاماتی كه داشت موفق نشدند . پس از آن قشون ایران از هر طرف به محل اغتشاش روی آورد و سفاین فنیقی از طرف دریا عرصه را بر شورشیان تنگ كردند بالاخره جنگی در نزدیكی میلت شد كه یونانی ها مضمحل یا متواری شدند و آتنی ها به مملكت خودشان مراجعت كردند و شهر میلت را سپاهیان ایران گرفته شورشی ها را سخت مجازات نمودند ( 496 ق . م . ) معلوم است كه داریوش از دخالت یونانی های اروپایی به امور داخلی ایران فوق العاده مكدر شد و پس از آن به زودی جنگ اول ایران با یونان درگرفت قبل از جنگ داریوش برای رضایت یونانی های آسیای صغیر امر كرد اراضی را مسّاحی و مالیات ها را تعدیل نمودند بعد داماد خود مردونیه را برای سركشی به آسیای صغیر و تراكیّه و غیره فرستاد با این دستور كه اصلاحاتی نماید . این شخص علاوه بر نجابت جبّلی عقل و تدبیر داشت و اول كاری كه كرد این بود كه به تمام مستعمرات یونانی در آسیای صغیر حكومت ملی داد تا آنها را از ایران راضی كرده باشد * - * - هرودوت در این موقع گوید : این قضیه تأییدی است از نوشته های من برای یونانی هایی كه باور ندارند كه بعد از كشته شدن بردیای دروغی در میان هم قسم ها مذاكراتی راجع به طرز حكومت پارس و حكومت ملی شده باشد - * - * بعد به اروپا قشون كشی كرده تا كوه آتُسْ واقع در تراكیّه پیش رفت و مقدونی را مجدداً به اطاعت ایران در آورد ( 492 ق . م . ) ولیكن در این حین به واسطه طوفان دریا سیصد فروند از كشتی ها خراب و معدوم گردید رعب ایرانی ها در یونانی ها خیلی زیاد بود ولیكن اقدامی برای تجهیزات نمی كردند این حال روحی یونانی ها در دربار ایران نمی دانستند زیرا بسیاری از یونانی های اشرافی و ناراضی كه فرار كرده به دربار ایران پناهنده شده بودند حال یونان را برای داریوش توصیف می كردند و دربار ایران همه به این عقیده بودند كه داریوش بی جنگ می تواند تمام این مملكت را مطیع نماید بنابراین داریوش رسولانی به یونان فرستاده اعلام كرد كه یونانی ها باید آب و خاك بدهند یعنی مطیع شوند اكثر از شهرهای یونانی این تكلیف را پذیرفتند ولیكن در آتن و اسپارت رسولان را بر خلاف عادات بین المملی كشتند و جنگ از نو شروع شد ( 490 ق . م . ) چنان كه هرودوت گوید این دفعه قشون ایران در تحت فرماندهی یك نفر مادی داتیس ( DATIS ) نام بود و او چنین صلاح دید كه از راه دریا و جزایر سیكلاد مستقیماً به طرف آتن برود . قشون ایران اول شهر اِرِت رهْ ( E?RE?TRE?E ) را گرفته مردمان آن را به آسیا فرستاد بعد 600 فروند كشتی ایران به شبه جزیره ی آتّیك ( ATIQUE ) كه آتن در آن واقع است رسیده لنگر انداخت در ابتدا آتنی ها نمی خواستند جنگ كنند زیرا كمكی را كه از اسپارت انتظار داشتند نرسیده بود ولیكن میلتیاد یكی از نجبا زادگان آتنی اهالی را به جنگ تحریك كرد و قشون آتنی در تحت سركردگی او برای جنگ با ایرانی ها بیرون آمد در راه عده ای هم از پلاته ( یكی از شهرهای یونانی ) به كمك آن رسید و سپاه آتن ماراتُنْ ( MARATHON ) را كه در طرف شمال و شرق شبه جزیره آتّیك بود اشغال نمود پس از آن میلتیاد جنگ را شروع كرد . یونانی ها چون می دانستند كه ایرانی ها تیر اندازهای ماهری هستند و اگر از دور جنگ كنند طاقت تیر آنها را نخواهند آورد خودشان را بی پروا به سپاه ایران زده جنگ تن به تن نمودند سپاه آتنی سنگین اسلحه بود یعنی اسلحه دفاعی ( خود و جوشن و غیره ) داشت در صورتی كه سپاهیان ایرانی فاقد این نوع اسلحه بودند و سپرهایشان هم به خوبی و استحكام سپرهای یونانی نبود با وجود این ایرانی ها قلب قشون یونانی را شكافتند ولی جناحین قشون مزبور غلبه كرد و ایرانی ها پس از دادن 4000 نفر تلفات به كشتی های خود عقب نشسته حركت كردند . سپاهیان ایرانی در ابتدا می خواستند از طرف دیگر كه به آتن نزدیكتر بود حمله برند ولیكن میلتیاد نقشه آنهارا دریافت و برای دفاع آتن به محل مزبور شتافت پس از آن سردار ایرانی چون وضع را چنین دید جنگ نكرده به آسیا مراجعت نمود راجع به این جنگ لازم است بگوییم كه كیفیّات آن متناقض است : اولاً عده سپاهیان ایرانی را یونانی ها صد و بلكه سیصد هزار نوشته اند و حال آنكه محقق است كه 600 كشتی عهد قدیم بیش از 30000 نفر با لوازم آنها نمی توانسته حمل كند . ثانیاً اگر سپاه ایران قلب لشگر یونانی را شكافت بعد قشون مزبور چه ترتیبی یافت كه جناحین آن توانستند غلبه كنند بنابر این و ایرادات دیگر كه در این مختصر نگنجد بعضی از محققین مانند ( نی بور )عقیده دارند كه نوشته های یونانی ها راجع به این جنگ و جنگ های دیگر ایران با یونان به شعر و افسانه گویی و داستان سرائی شبیه تر از تاریخ نویسی است مصنّف مذكور گوید : آتنی ها به طور غیر مترقّب بهره مندی داشته اند ولی كیفیّات را نمی دانیم . چهار سال بعد از این جنگ داریوش در میان تهیه هایی كه برای جنگ جدید می دید درگذشت ( 486 ق . م . ) بعضی از مورخین به این عقیده اند كه اگر عمر او وفا می كرد جبران این عدم بهره مندی را می نمود و كار یونان خیلی سخت می شد .
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

آخرین ویرایش: سه شنبه 1 دی 1388 01:20 ب.ظ

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر